در چهل و چهارمین سال از قرنی که گذشت، پسری متولد شد که قرار بود روزی از تبار شهیدان باشد. پسری پاک و صالح که حتی آمدنش در اردیبهشت بهشتی سال ۱۳۴۴ و تنفس را نسیم بهاری، او را دامن گیر دنیا نکرد. تولد در خانواده ای مذهبی و انقلابی، فضلی از جانب و خداوند بود که شامل حال آقابهرام شد و زمینه تربیت دینی او را فراهم کرد تا سربازی از جان گذشته برای انقلابی مقدس باشد.
شش ساله بود که برای نمازخوان شدن از خود اشتیاق نشان داد. اصرار داشت که یادش بدهند چطور الفاظ و اذکار را بر زبان جاری کند تا نمازش فقط یک نماز ساده و بچه گانه نباشد. کنار مادربزرگ می ایستاد، گوش تیز می کرد و هرچه او در نمازش میخواند را تکرار میکرد. گاهی که صدای مادربزرگ لای صدای بازی بچه ها گم اخ میشد، باید حسابی خودش را به زحمت می انداخت تا از پس دو رکعت نماز بربیاید، است اما باز هم دست بردار نبود.
سنش کم بود و با جبهه رفتنش موافقت نمی کردند، ولی درسی که در آموزشگاه فنی شهید بهشتی خوانده بود، سبب خیر شد تا از قافله عقب نماند. همراه تعدادی از بچه های مدرسه و در قالب گروهی بسیجی به کردستان اعزام شدند تا برای مردم روستایی برق کشی کنند. خدمت، خدمت است؛ فرقی نمیکند اسلحه دستت باشد یا فازمترو سیم چین. مهم این است که بیکار نمانیم،
سنش که به نساب قانونی رسید، دیگر دانشجوی دانشگاه خواجه نصیر هم بود. از آن پس در اهواز مشغول کارهای الکترونیک شد. هرجا که نیاز به تعمیر بود یا قرار می شد سیستم جدیدی راه بیندازند، فقط امثال او بودند که می توانستند کار را جلو ببرند؛ اما این چیزها راضی اش نمی کرد. دلش می خواست با جانش معامله کند. دوست داشت رو در رو با دشمن بجنگد. در حالی که مسئولین ترجیح می دادند آدم های متخصصی مثل او پشت جبهه بمانند و گره هایی که از دستشان برمی آمد را باز کنند. هرطور بود، رضایت را گرفت و رمضان سال ۶۵ در عملیات رمضان شرکت کرد. در همان عملیات بود که شلیک مستقیم گلوله تانک، آقا بهرام را به آرزویش رساند و در بیست و دوم اردیبهشت بهشتی، راه بهشت را برایش باز کرد.
.